اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است
داشتم این جمله بالائی داستایوفسکی رو تایپ میکردم که خواستم خدا رو همرنگ خدای خودم بنویسم.آره هر کسی خداش یه رنگی.خدای من رنگش سفید.مثله برف زمستونی رو نوک کوه بلندی که هر روز میبینیش.که دیدم سفیدی خدای من رو بیرنگی صفحه گم شد.خودت فکرش رو بکون.این صفحه بیرنگ چند سانتی مانیتوره شاید بتونه سفیدی کوه برفی رو برای تو داشته باشه.میتونه!!!.شاید.
Wednesday, January 25, 2006
Sunday, January 08, 2006
Tuesday, July 26, 2005
کاشکی در زندگیمون این شانسو! داشته باشیم که، هر چقدر هم کوچک و حقیرانه روزامون طی بشه. مرگی باشکوه و عظمت داشته باشم.نمی دونم چی شده به مرگ عقربهادارم فکر میکنم.
طولش به اندازه انگشت وسطیم بود.سیاه بود و وحشتناک.میترسیدم بهش نزدیک بشم ..دمشو بالا گرفته بودو با اون قوسی که تهش داشت و مثله داس مرگ بود، هر باری که تو هوا میچرخونش،سایه مرگ رو تو تنم احساس میکردم. همه عظمت دلهره آورش رو ریخته بود به آخرین بند از وجودش
.رفیقم گیر داده بود که باید دمشو قطع کنم وبندازمش تو یه قوطی کبریت و باهاش نمایش بدم.آره همون آخرین بندو!!قطع میکنم که همه فکر کنن زهرش هنوز تو وجودشه.اینجوری هیجانش بیشتره .مواظبش !؟باش.الان با این چوب دمشو میگرمو و با قیچی تیغشو با زهرش ازش میکنم
غرق عقرب شده بودم .داشتم حسش میکردم.یه همذات پنداری غریزی.مثله همون حسی که برای اولین بار عشقت رو با تمامی وجودت ،،،ای خدا،،،میکشی رو سینه ات و غرق بوسه اش میکنی و اجازه میدی که غریزهات بهت حکومت کنه.چون شرم اجازه هیچ نگاهی رو بهت نمیده و تو تنها باید به دامن طبیعت خودت پناه ببری.
رفیقم با چوب و قیچی بالا سر عقرب بود .گفتم تو میخوای همه حیثیت و شرف اونو ازش بگیری و بعدش اونو تبدیل کنی به یه عروسک خیمه شب بازی.همون بلای که این زندگی لاکردار داره با ما میکنه.تو میحوای همه شرافت اونو ازش بگیری و یه حیون اهلی!!کنی و یه احمق به سیرکمون اضافه کنی.حداقل انتخاب یک مرگ باشکوه رو به اون بده
آتش هر لحظه حلقه محاصرشو تنگتر میکرد.عقرب قصه ما در یک لحظه دمشو به بالاترین جای که میتونست ،رسوند و به سرعت برق، تیغه تیزشو بیرون کشید و در یک لخظه باشکوه اونو کوبید به تن سیاهش . همون طوری سر پا بدون حرکت موند
خاکسترشو باد به سرزمین سربه دارن،سرزمین حلاج،سرزمین عین القضات برد
Tuesday, July 19, 2005
بیقراری ریخته به جونم.احساس میکنم با ید یه نفر بگم بیاد از دستم بگیره و کمکم کنه که بتونم بنویسم.یه مفاله از سوزان سانتاگ خوندم که خیلی عالی بود.دوس داشتید بخونید.میخواستم راجعه به بلائی که دارن سر بچه های مردم میارن حرف بزنم که نمی ونم چرا اینطوری شدم.کل بدم الان داره تو تب میسوزه.برم شاید یکی دو ساعت خواب حالمو سر جاش یاره.یا علی
نويسندگان بزرگ يا شوهرند يا عاشق. برخى نويسندگان فضيلت هاى موثر يك شوهر را به رخ مى كشند؛ قابل اعتماد بودن، معقول بودن، سخاوت، محجوبيت. نويسندگان ديگرى هستند كه خصلت هاى يك عاشق را برمى تابند، يعنى خصلت هاى خوى زاد تا فضيلت اخلاقى را. پرواضح است زنان رفتارهايى چون دمدمى مزاجى، خودخواهى، غيرقابل اعتماد بودن و سنگدلى را در يك عاشق تاب مى آورند. در حالى كه همين زنان هرگز وقوع احساسات تند شوهر را حتى در ازاى تهييج او هم برنمى تابند
Thursday, July 14, 2005
دیشب شب خوبی بود.تقریبا" تا خود صبح بیدار بودم.وقتی که تخیل و فکر رو قاطی کنی عجب چیزی محشری میشه.نزدیکای صبح خواب خیلی نازی دیدم.طوری که تا مدتها منو سر حال بیاره.همیشه از خدا میخوام که خوابامو ازم نگیره.چون اونموقع واقعا" دق میکنم.
باز داشتم از اون کوه میرفتم بالا،تا رسیدم به اون سخره تیز ،دستمو انداختم بالای سخره تا خودمواز یه چیزی که شاید این زندگی بین آدما؟؟!!باشه بکشم بیرون،اون هیولایه زشت دقیقا" بالای سرم سبز شد و با پاهاش منو هل داد پائین که پر از طعفن و چرک بود.
دفعه قبل سارا هم با من بود.اون خیلی راحت بالا رفت.ولی من همه جام خونی شده بود.آخه سخره ها خیلی تیز بودن.این دفعه منو برگردوندن به زمین تا بین آدما زندگی کنم.بعد از مدتی زندگی(که دقیقا" شبیه این چیزی که هر روز اتفاق میافته.)رفتم به یه مجتمع آپارتمانی.یه بابای بود شبیه هممونی که تو فیلم هفت که به آدمکشه تو کشتن دختر بدکاره کمک کرده بود،آره شبیه اون،یه شماره از اون خونه ها رو با یه حالته زشتی نشونم داد که زنگ بزنم و برم تو.از اونجا زدم بیرون .صحنه عوض شد. دوباره خواستم از اون سخره تیز برم بالا که اون موجود عجیب که مثل ابولهوله ،نتونست جلمو بگیره.زدمش زمین و رفتم پیش عزیزم.عزیزم تو یه جای خیلی با صفا منتظرم بود.
الان چشامو باز کردم.نزدیکه سحره و نسیم بوی نماز میده.
Friday, July 08, 2005
اونا از رویا های ما هم می ترسند
تو کل دنیای به این گنده گی بیشتر از دو تا دلخوشی ندارم.اول عشق نازنین و صبورم که به اندازه همه حسرتهای زندگیم دوسش دارم.دوم گوش کردن به آهنگهای فرهاد مهرداد عزیز و تخیل کردن و بال و پر دادن رویا هام با آهنگهای زیبای اون.و سومی هم که شاید خوندن و نوشتن بلاگ باشد.
جمعه ها تنها وقت آزاد منه ،که بتونم حداقل کاست وحدت فرهاد رو گوش بدم و باهاش تخیل کنم.کل رویا های زیبای زندگیم در اون زمان کمی اتفاق میافته که با واکمن قدیمم گوشه حیاط ،خودمو ول میکنم در دنیای بی انتهای صدای فرهاد.که پر ازتصامیر بکر و رنگهای زیبا و درخشانه
الان که داشتم اهنگ شهیدای شهر (مهتاب)رو گوش میدادم یه لحظه اتفاق وحشتناکی افتاد.نامه همسر فرهاد یادم اومد که در اعتراض به کلیب سازی صدا و سیما بر روی آهنگ مهتاب ،در زمان انتخابات ،نوشت و گفت که کدوم عمو یادگار ،کدوم مهتاب ،کدوم شب.و منظورش مسخ کردن آهنگ توسط صدا و سیما و کوتله کردن عمو یادگار در حد جورج بوش بود.تو تاکسی بودم که نامه رو خوندم.اولش نوشته بود.من همسر فرهاد آوازه خوان هستم.از تاکسی پیاده شدم که بقیهش رو تنها بخونم که کسی صدای شکستن بغضم رو نشنونه .اون کلیب نعلتی رو که بیشتر از یه بار ندیدم از ذهنم میریزم بیرون و تصویر خودمو رو برات مینویسم.
برف سنگینی باریده بود.الان نوبت سوز و سرمای کشندش رسیده که استخون آدمو می پوکونه.
همه سلولهای انفرادی بازداشتگا ها عین همه .تهش زبر و خشنه و هواهش اگر تابستون باشه دم میکنه و تو زمستون آدمو میپوکونه .تو یه سلول انفرادی ،که تهش آب ریخته بودند تا من در اون سرمای استخون خرد کن،به اون چیزی که اونها میخواستند اعتراف کنم.تنها چیزی که داشتم تا شدت سرمای که از سیمان تقریبا" یخ زده میزد بیرون،پاهام رو از ترک خوردن نگه دارم،دو تا مشمبای پلاستیکی نازک(از همونها که بقال سر کوچه سس ماینوز رو توش میزاره و میده دست یه دختر پیشانی بلند چشم ابرو مشکی دلش سبز) مشکی بود که توی شورتم غایم کرده بودم که بعد از اینکه اونها جورابهام رو ازم میگرفتند پام میکردم تو اونا تا کمی از شدت سرما کم کنه.
خلاصه من حق نداشتم بیشر از دو دفعه در روز برم دستشوئی.از روز دوم اسهال خیلی ناجوری گرفته بودم ونیاز داشتم که تند تند برم توالت.ولی دریغ از" انسان بودن که دشوای وظیفه است"،اونا اجازه نمیدادند.روز سوم که از شدت دل پیچه مثل مار به خودم میپیچیدم، یکی از مشمبها رو از پاهام کندم و رفتم گوشه تاریک سلول و...آره.الان نون خشکهای که واسم مونده ریختم جلوی در سلول که گنجشکها بیان و بخورن و اونجا آواز بخونن و من با این بوی تعفنی که از پنجره سلول میزنه بیرون ،با صدای گنجشکخا دارم میخونم
عمو یادگار مرد کینه دار مستی یا هوشیار خوابی و بیدار ...
آخرش یه شب ماه میاد بیرون
یه شب ماه میاد
Thursday, June 30, 2005
Saturday, June 25, 2005
سلام.خسته ام!! خسته.
تنها چیزی که چشمام میدید قرمزی نردبانی بود که با اون پائین اومده بودم.دستامو محکم قفل زدم به آخرین حلقش و زل زدم به این سرخی همرنگ خون من که تا یک سال قبل هر روز اونو داخل سرنگ انسولین میفرستادم تا مطمئن شوم که سرنگ هوا نداره.عجب دیدنی میشد وقتی که تو دستشوئی خونه سوزن سرنگ رو تا تهش میفرستادم داخل رگهام وبعد پمپ سرنگ رو میکشیدم یه ذره بیرون و خونم با چنان فشاری خودشو میانداخت داخل محفظه شیشه ای سرنگ
الان ته این همه آب که بالای سرمه و من صداهای نامفهومی رو میشنوم عجب چیزی یادم میافته
شاید هم این سرخی از جنس همون آلبالو نیمه رسیده خوش طعمی باشه که صبح اول وقت کل وجود منو مثل دهنم کرخت کرد
دیگه نمیتونم نفس نکشیدن رو تحمل کنم.خودمو محکم چسبوندم به نردبون و خفه شدن زیر اب رو مزه مزه میکنم.
یه دفعه یه احساسی که غیر قابل توصیفه و تو باید زل بزنی به چشای طرفت تا بتونی انو حسش کنی اومد به سراغم.زاده شدن نیروی جدید رو در وجودم احساس کردم.دستهای بیحسم با قدرت از آن فلز سرخ رنگ جدا شد.پاهام با قدرتی وحشتناک به طرف نوری که تا اون لحظه بالای سرم بود و من نمیدیدم،به طرفش هل داد
الان نشسته ام درساحل دریای بیکران.همون دریای که نردبونی داره سرخ رنگ که منو پله به پله برد به ته نیستی و در یک لحظه با انتخاب خودم پرواز کردم از تعفن زندگی.
Sunday, June 19, 2005
تا پشت مانیتور میشینم دلم هواتو میکنه.بهت سر میزنم.اما ...آره دنیا همون دنیاست و آسمون همون رنگ مزخرف همیشگیشو داره.تو و من اتوبان زندگیمون زیاد راه در رو نداره.فقط نباس خودمونو تو چاله چوله های ای که گاهی وقتا بنا به هر دلیلی واقعا" پیش میاد ،دفن کنیم.اون ته خبری نیست.من همه لحظه های زندگیمو اونجا به انتظار طلوع خورشید بودم و به غیر از سیاهی شب و ادعای گیج کننده ادمها ،عایدی واسم نداشت.الان هر وقت از کنار سولاخه رد میشم.با دقت نگاه میکنم.هیچ تغیری نکرده.همون روزمرگی کشنده تکراریه.نگامو از اونجا میکنم و به امتداد اتوبان سیاه وصل میکنم،شاید( ببین ثمین جان فقط شاید) این نور زرد رنگ معجزه گر رو با چشمام ،بفرستم به سیاهیهای درونم.ثمین جان فقط ازت میخوام دفعه بعد که از کنار سولاخه رد شدم تو نازنینو اونجا نبینم.تو اعتراض وقتی امیر علی از زندون میاد بیرون وبا داش کوچلوش تو پیتزا فروشی روبه رو میشنه.وفتی داش درس خونده بیکارش از روزگار جدید و شقاوت زندگی صخبت میکنه یادته قیافه امیر علی.سیگاری که دستش بود و داشت دود میشد میرفت هوا یادته.عمر و جوونیو ، استعدادو همه زندگیش بود که حالا دود میشد میرفت هوا.بیا حالا که قراره دود بشیم بریم هوا.حداقل قطره های لطیف دریا باشیم.پر از زندگی.به امید نور در امتداد اتوبان سیاه زندگی.نه دود سیاه اگزوز ماشین.ثمین بنویس.دوست دارم.(راستی احمد رضا احمدی شعرهای هیوا مسیح رو خونده.من هنوز نریسیدم گوش بدم.یه کاستی هم از شعر های سهراب رو خونده بود)بهتر آنست برخیزم.رنگ را بردارم.روی قفس تنهای خود نقش مرغی را بکشم
Saturday, June 04, 2005

یواش یواش دارم تموم میشم.هیچ ذره ای از وجودم رو متعلق به خودم نمیدونم.شاید من هم روزی سوسکی باشم که از رختخواب بیرون میایم.هیچ تصویری ابدی نبوده است.چرا که در هیچ رودخانه ای نمیشود دوبار شنا کرد.
برای انسانهای مثل ما که فکر!میکنیم در دهکده ای جهانی و مدرن زندگی میکنیم، هیچ چیزی به اندازه مواجه شدن لخت با حقیقت زندگیمان، ترسناکتر و شکننده تر نمیباشد.گاهی پی بردن به این واقعیت خیلی پیچیده نشون میده،ولی کافیه وقتی تو مترو نشسته ای و از این طی طریق ماشینی کیفور میشی،یه لحظه سیمرغ ماشینیت از خط خارج بشه و... اونوقته که واقعا" سوسکت کنه
کاش به اندازه کارمند بخت برگشته رمان کامو(الان اسمش خاطرم نیست هر چند نمیدانم اسمی داشت یا نه؟)شعور داشتیم که سوسک شدن خودمونو ببینیم.نه !؟اینجوری بهتره حداقلش اینه که خودمنو انسانهای متمدن و مدرنی میدونیم
Saturday, May 28, 2005
Monday, May 09, 2005
اللان دارم البوم "شوق دوست"آخرين كار همايون شجريان رو تو يه كافي نت گوش ميدم(دریای دل) .كاش تو خونه بودم و ميتونستم گريه كنم و گوش بدم.
"""
دل اگر از من بریده است وای من
غم اگر از دل بریده است وای دل
###
ما به رسوائی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
"""
نمیدونم تا حالا تو خواب پرواز کردید یا نه؟برای من که با خوابهایم زنده ام یکی دو بار اتفاق افتاده.اون قبلیا کمی خصوصی.ولی دیشب خیلی جالب بود.یه عدهای با من مشکل داشتن و من هم مزاخم کار اونها بودم.اونا داشتن کار غلطی میکردن ،هر جائی که احساس خطر میکردم پرواز میکردم.یه صحنه از خواب یادمه که یارو میخواست با چاقو منو بزنه که تا لبه چاقوش رسید به نوک دماغم،من رفتم به آسمون.،
خیلی دلم میخاد برم به آسمون.بعضی وقتها که ابرهای سپید رو مینینم که در اوج آسمون دارن با باد عشق بازی میکنند و باد اونهارو با خودش به حریم خلوت خودش میبره و چه آرامشی دارد این خلوت عاشقانه.خیلی دلم هوای آسمون رو میکنه
Friday, May 06, 2005
در شعری از کسی که نامش را به یاد ندارم و شرمنده ام از بابت این فراموشی خواندم "دادم تمامی روزنامه ها را بیرون بریزند و اتاق را تمیز کنند" بقیه شعررا در خاطر ندارم
ولی وقتی که امروز صبح داشتم روزنامه های تل انبار شده در گوشه اتاق را جمع میکردم فهمیدم که شاعر ما که روزنامه باطله های خود را که احیانا"وقت نکرده بخونه و برای زمانی دیگر گذاشته بوداز تنبلی نبوده ،بلکه تعلق خاطری بوده که به ورق پاره ها داشته و نمیتوانسته بدون سرک کشیدن در لابه لای آنها ،دور بریزد.
روزنامه خوانی برای بسیاری از ما عادتی است که هر روز تکرار میشود.روزهای که تو پادگان به روزنامه دسترسی ندارم به قول آیدن در سمفونی مردگان"کهنه های تازه رو میخونم"
حالا دارم کهنه های تازه ای که داشمدر طول هفته وقت نکرده بخونه و شاید هم خونده و واسه من کنار گذاشته،جمع میکنم.همشنو زیر تختم میگذارم و م




